آموزش زبان انگلیسی Extra آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال  روزگار شاهزاده نسخه کامل
تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
انواع عشق  چاپ
تاریخ : جمعه 16 بهمن ماه سال 1388

سلام 

آیا شما چیزی در مورد انواع عشق شنیدید؟ 

خوب افراد مختلف (مثل پیامبران) هم عشق های متفاوتی داشتن: 

*عشق آدم: خوبیش اینه که مورد اولیه 

*عشق نوح: بعضیا از ترس طوفان به بهت پناه میارن 

*عشق ابراهیم: به خاطرش خیلی چیزای باارزشت رو باید قربانی کنی 

*عشق عیسی: آخرش به صلیب می کشنت 

*عشق موسی: یه کم که دور میشی یه "گوساله" میاد و جاتو میگیره!!! 

 

  

دکتر بداخلاق  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 2 دی ماه سال 1388

امروز میخوام یه سری از شگردهای کار طبابت رو براتون بشکافم... 

 دوستان عزیز انترن دقت داشته باشن که مباحث امروز جدا" مهم و کاربردی می باشند! 

همکاران عزیز همه در مورد معنی اصطلاح "fly" در اورژانس خبر دارن 

ولی جهت اطلاع بقیه دوستان عرض میکنم که فرایندی است کی طی آن بیماران سمج را "می پرانیم" و از سر خودمان باز میکنیم! 

احتمالا" میفرمایید که این کار به دور از وجدان پزشکی است... 

ولی خدمتتان عرض کنم که در اکثر موارد کاملا" انسانی است و حتی بیماری که ما fly میدهیم خودش هم خبر ندارد چه لطف بزرگی در حقش میکنیم که یک شب الکی علاف بیمارستان و غیره نمیشود! 

مطلب بعدی در مورد پدیده "بد اخلاقی" در شغل شریف پزشکی است. 

باز حتما" می فرمایید که اینکار دور از انسانیت است... 

اما من به شما اثبات خواهم کرد که در خیلی از موارد مفید و حتی ضروری است! 

حالا برای اینکه مطلب بیشتر برایتان باز شود در بخش کارگاه عملی آموزش فنون پزشکی چند مورد از خاطرات جالب خودم را عرض میکنم تا ضمن خنداندن شما و شادی روح اموات (!) به تجربیات شما هم اضافه شود: 

 

*اولین بخش اینترنی بنده حقیر بخش قلب بود که با کلی استرس در روز اول نوروز ۱۳۸۵ شروع شد. به جرات میتونم بگم بدترین بخش اینترنی بود! یهو ۳ تا مرض بدحال MI با هم میومدن اورژانس...تازه باید حواست به مریضای بستری و تخت CPR و ...هم میبود. اگه خیلی هنر میکردیم ۲ ساعت در کشیک ۲۴ ساعته میخوابیدم (و کابوس مریض CPR رو میدیدیم) و ساعت ۱ صبح شام یخ کرده ای رو که یکی دوان دوان از سلف گرفته بود نوش جان میکردیم! 

با این اوصاف مریضای هیستریک که مشکل جسمی ندارن هم زیاد میومدن...اما یه مورد جالب بود: 

خانم جوان ۲۵ ساله یا کمتر با شوهرش اومده بود. پدرش ۲ رور پیش فوت کرده بود و ایشون از یه درد سوزشی قفسه سینه در یک نقطه درست زیر breast چپ شکایت داشت که هیچ ربطی هم به فعالیت نداشت و EKG هم نرمال بود و ...خلاصه شرح حالش مشکل قلبی نبود. اما رزیدنت محترم که خانم دکتری شدیدا" استرسی بودن خانوم رو بستری فرمودن و فرمودن مرتب میری علائم حیاتی میگیری! ما هم با دلخوری هرچه تمام تر یک عدد پرل TNG و ۳ عدد قرص ASA جویدنی را (که روتین اورژلنس بود) خدمت خانوم دادیم و گفتیم بخورید. خانوم خانوما فرمود: من تو قرص خوردن خیلی بدخورم!...چندین بار رفتم کار بقیه مریضها رو انجام دادم و باز برگشتم دیدم خانومه قرصا رو نخورده و فقط عشوه میاد و هرچی اصرار میکردم که باید بخوری به خرجش نمیره... نمیدونم دفعه چندم بود که بهش گفتم و ... که دیگه از کوره دررفتم و گفتم: برای چی نمیخوری خانوم؟! مگه فکر کردی اومدی اینجا تماشات کنیم یا نازت کنیم تا خوب بشی؟!!!!!! 

خانوم لوس تیتیش مامانی بهش برخورد و به شوهرش گفت: بریم خونه! اینجا کسی آدمو تحویل نمیگیره!!! ما هم خدمتشون عرض کردیم که برای خروج از اورژانس باید دفتر رو finger print بزنن و بنویسن تمام عواقب خروج از بیمارستان رو به عهده میگیریم! 

و اینگونه بود که من اولین fly رو در عمرم انجام دادم! 

 

*موارد مشابه زیاده...ولی یه مورد جالب دیگه پیرزنی بود که به دلیل عدم اجابت مزاج در بخش جراحی بستری شده بود. بررسی های مختلف احتمال انسداد روده رو رد کرده بود. در TR فکال ایمپکشن نداشت... ظاهرا" علتش کمبود حرکات روده به دلیل زمین گیری بیمار بود... رزیدنت محترم خدمت ما فرمودند برو fecal extraction کن (یعنی دستکش دستت کن و با انگشت مدفوع رو از روده بیمار محترم خارج کن!) ما اولش زیر باز نرفتیم...ولی وقتی دیدیم حرف زوره...(باز شماها بگید ما پزشکا به تخت سلطنت نشستیم! این فقط یه شمه از کارای کثیفی هست که انجام میدادیم!) 

۲ لا دستکش دست کرده و شروع به عملیات "استخراج" کردیم... این وظیفه خطیر رو هر چند ساعت یه بار باید انجام میدادیم! و هر دفعه بود مدفوع چند روز مانده در روده بیمار تمام اورژانس رو معطر میکرد!!! بعد از چند روز بیمار رو مرخص کردن و گفتن باید رژیم مایعات حجیم بهش بدید و... 

هنوز چند ساعت بیشتر نبود که مرخص شده بود که این دفعه با استفراغ مدفوعی برگشت! رزیدنت محترم که اعصابش حسابی خط خطی شده بود گفت هرکی اینو fly بده پیش من جایزه داره! من هم گفتم جوری میپرونمش که تا عمر داره این طرفا پیداش نشه! 

خودم دستکش پوشیدم و یه مشت دستکش هم بردم داخل اتاق بیمار...یه پاراوان گذاشتم و به همراهی بیمار که دخترش بود (یه خانوم میانسال تا مسن) هم گفتم دستکش بپوش تا دست به کار بشیم!!! دختر پیرزن گفت چرا این خوب نمیشه؟ گفتم: یه چیزی میگم تو به هیچ کی نگو! دکترای اینجا همه بی سوادن و اگه اینجا نگهش داری یه جراحی الکی رو بیمارت انجام میدن! گفت: خوب چه کار کنم؟! گفتم: من خودم اینجا پرستارم!(قابل توجه اینکه ما در مواقع لازم در کشیک خودمان را پرستار معرفی مینمودیم!!) مریض شما چیزیش نیست...فقط پیره و روده ش دیگه درست کار نمیکنه و شما فقط باید این کار خارج کردن مدفوع رو که من الات انجام میدم یاد بگیرید و دستکش از داروخانه بخرید و هر روز خودتان در خانه انجام دهید! 

بعد از انجام پروژه استخراج و زدن مخ همراهی ظرف نیم ساعت همراهی رضایت داد و از بیمارستان تشریف برد و همه اورژانس انگشت به دهان مونده بودن که من چطور تونستم بپرونمش!!! 

 

*حالا یه مورد از فواید هنر بداخلاقی خودم رو خدمتتون عرض میکنم. البته این روش فقط در مواقع خاصی کاربرد داره. ولی شدیدا" جواب میده! مهمترین مورد وقتی است که بیمار به هر دلیلی از شما حساب نمیبره و شما مجبورید کارتون رو انجان بدید! مخصوصا" اگه بیمار مرد از شما که خانوم هستید حساب نمیبره! اگه یه کلمه محترمانه از بیمار اجازه گرفتید و اون راضی نشد بلافاصله تغییر تاکتیک بدید: 

کشیک بخش جراحی بودم. بیمار آقای میانسال و محترم و مودبی بود که برای آماده شدن برای عمل باید NGT (سوند معده از راه بینی) براش میذاشتن. همکار انترن هم کشیکی بنده بعد از اینکه دماغ و دهت بیمار رو سرویس فرموده بودن و نتونستن این کار ساده رو موفقیت آمیز به انجام برسونن توسط بیمار به بیرون از اتاق انداخته شده بودند! در این حال رزیدنت محترم (که از توانایی من در انجام کارهای ماجراجوبانه خبر داشت) اومد به من گفت. گفتم: آخه مریضی که دهنش سرویس شده عمرا" اگه بذاره یکی دیگه بیاد آزارش بده! گفت: من نمیدونم! این باید NGT براش گذاشته بشه و بره اتاق عمل! هر جور که هست انجامش بده! 

من وقتی دیدم مجبورم به خودم مسلط شدم و وسائل رو برداشتم و با اعتماد به نفس رفتم سر مریض... مریض گفت: چه کار میخواید بکنید؟ من دیگه اجازه نمیدم! بنده هم اخمام رو تو هم کشیدم و با عصبانیت گفتم: از این حرفا نداریم! یا الان NGT رو میذارم...یا تشریف میبرید خونه! چون بدون NGTحق رفتن به اتاق عمل رو ندارید! 

(قابل ذکره که به دلیل خشن بودن اون روی من و اینکه قدم بلنده و به سقف میرسه(!) اگه صدام رو بالا ببرم آقایون هم از من حساب میبرن! من برخلاف بقیه دوستان در کارهای عملی دقیق بودم. ضمن اینکه بیمار رو اذیت نمیکردم سریع تر هم کار رو انجام میدادم...ولی گاهی خشونت (به قول بچه ها خشانت) هم لازمه!) 

بیمار حسابی سرجاش نشست و من مثل همیشه با دقت کار رو انجام دادم و بدون هیچ درد یا خونریزی NGT رد شد... بیمار که تصور میکرد این کار اصولا" کار خشن و سختیه از اینکه راحت انجام شد تعجب کرده بود... وقتی داشتم NGT رو fix میکردم یه چیزی با همراهیش پچ پچ کرد و بعد به من گفت: "خیلی ممنون خانوم پرستار! معلومه شما با اینکه بداخلاقید از نفر قبلیه واردترید!" از شنیدن این حرف خندیدم! این یکی از جالب ترین خاطرات من بود... 

 

*سنگان که رفته بودم اوایلش با مردم خیلی مهربون بودم...اما طولی نکشید که فهمیدم در سنگان و اکثر محیط های روستایی پزشک خانواده باید جدی و تا حدی بداخلاق باشه...وگرنه کلاهش پس معرکه است! مردم با توقعات نابجای عجیب و غریب به درمونگاه میومدن و وقتی به هدفشون نمیرسیدن دعوا راه مینداختن و عده کشی و فحش و تو از اینجا سالم بیرون نمیری و... 

پس تصمیم گرفتم تغییر رویه بدم و... سرایدار محترم میگفت: تو اینجا به دکتر بداخلاق معروف شدی! حتی یه بار وقتی همکارم کشیک بود و تلفن زنگ زد من اومدم جواب بدم...یه خانوم بد ادبی بدون سلام گفت: امروز کدوم دکتر کشیکه؟! من که منظورش رو فهمیدم با صدایی خشن گفتم: شما با کی کار دارید؟! خانومه هم که صدای منو شناخت و فکر کرد خودم کشیکم بدون جواب دادن گوشی رو قطع کرد! و اینجوری یکی از مریضهای همکارم هم پرید! 

 

*یه بار که سنگان کشیک بودم عصر یه جوون موتوری رو که تصادف کرده بود ۱۵ نفر همراهی لات آورده بودن و برای یه زخم کوچیک تمام اورژانس رو روی سرشون گذاشته بودن! وقتی از میون جمعیت تونستم رد بشم و بالای سر مصدوم برسم چشمم به زخم افتاد و گفتم: برای همین زخم اینجا رو شلوغ کردید و سروصدا راه انداختید؟! فکر کردم یکی زخم شمشیر خورده!!! بعد از انجام کار با وجود مخالفت شدید همراهی ها بیمار رو برای گرفتن رادیو گرافی فرستادم خواف... 

چندین ماه بعد یه روز اتفاق مشابهی افتاد: یه موتوری تصادفی و ۱۵ تا همراهی ... در حالی که دستم رو به کمرم زده بودم از میون جمعیت (که چشمشون که بمن افتاد خفقان گرفتن) رد شدم کار مریض رو انجام دادم و سریع جمعیت متفرق شدن...از سرایدار پرسیدم: چی شد اینا تا چشمشون به من افتاد ساکت شدن؟! گفت: اینا همونا بودن که چند ماه قبل حالشونو گرفتی...تا فهمیدن تویی گفتن بچه ها خفه بشید که خانوم دکتر بداخلاق باز میفرستمون خواف!!!!! 

 

خلاصه کلام: خشونت در شغل ما در خیلی از موارد لازمه...وگرنه کار بیمار (که گاهی حیاتی هم هست) انجام نمیشه... ولی به خدا قسم من همیشه و با همه بداخلاق نبودم ! 

 خیلی اوقات هم مهربون بودم!  

 

 

خاطرات شیرین سنگان سیتی  چاپ
تاریخ : جمعه 27 آذر ماه سال 1388

یادش بخیر...هیچ وقت فراموش نمیکنم...
چه زود گذشت...مامانم قبل از طرح میگفت باید یه جای دورافتاده بری تا مرد(آدم) بشی! (آخه جمعیت اناث که از سربازی معافن!)
ما هم رفتیم دو قدمی مرز افغانستان...
و اما خاطرات: 

* (برای زیر ۱۸ سال ممنوع!) سنگان سگ ولگرد زیاد داشت و هر از گاهی مردم با گازگرفتگی میومدن...اما یه موردش خیلی جالب بود...جناب هاپو testis پسر جوان مادرمرده رو گاز گرفته و آش و لاش کرده بود! در حالی که فرستادمش بیمارستان خواف و البته حدس میزدم از اونجا میفرستنش تربت حیدریه یا مشهد و دلم براش سوخته بود (چون به احتمال زیاد ارکیدکتومی میشد) از خنده روده بر شده بودم! از وضعیت مریض تاکنون خبری در دست نمیباشد! 

* یه آقای میانسال تا مسن در سنگان بود با قد بلند و خوش تیپ (البته با لباس محلی بلند) که زیاد میومد درمونگاه و ...یه دفه اومده بود تا سرمی رو که یک دکتر دیگه نوشته بود تزریق کنه...روی تخت خوابیده بود و من در اتاق پزشک مگس میپروندم...یهو گفتن بدو بیا که مریض کارت داره! گفتم کارم دراومد! پیرمرد بدحال شده!
رفتم بالا سرش... 

گفتم چی شده پدرجان؟!  

گفت یه عرضی داشتم!  

ـ بفرمایید...  

ـ من آخوند هستم... 

(گفتم حتمآ میخواد بگه چرا روسرست رفته عقب دخترجان!! دستم رفت طرف روسریم...)

ـ خوب؟! 

ـ من متوجه شدم شما یه مشکلی دارین! 

(تعجب نکنید! در سنگان مریض مشکل پزشک رو تشخیص میده و درمان میکنه!)
(با تعجب) ـ چی؟!  

 ـ تو بختت بسته است!!!  

(نمیدونید با چه زحمتی جلوی ترکیدن خودم رو گرفتم! )
ـ شما از کجا فهمیدید؟! (در حالی که اصلآ به این حرفها اعتقادی ندارم و برای سرکار گذاشتن) 

ـ خوب من آخوندم دیگه!!! خیلی چیزا رو میفهمم!!!  (با قیافه حق به جانب!)

 ـ حالا راه حلش چیه؟!  (در حالی که وانمود میکردم باورم شده)
ـ  هاااااااااااا!  راه حلش دست خودمه! تلفنمو بگیر...یه روز بیا خونم...یه طناب یک متری هم بیار...من این طناب رو ۲۲ تا گره محکم میزنم و توی مشتم میگیرم و یه دعایی میخونم و توش فوت میکنم و به حول و قوه الهی هر ۲۲ گره خودبخود باز میشه...بخت تو هم باز میشه!!! 

(در حالی که از خنده مرده بودم به روش نیاوردم که اعتقاد ندارم...)
وقتی به همکار مامام گفتم گفت که به اون هم گفته بختت بسته است! 

فرداش برای ۲ تا خانوم بهورز سنگانی تعریف کردم تا بخندیم...پرسیدن: اسمش چی بود؟ نکنه فلانی بود؟!
ـ آره! حالا این واقعآ آخوندتونه؟!(توضیح اینکه سنگانیها همگی اهل تسنن هستن)  

ـ نه! باباش آخوند بوده! 

ـ چه بامزه بود!  

ـ دیگه باهش حرف نزنی ها!  

ـ چرا؟!  

ـ این مردک فاسده و یه بار در ملا عام شلاق خورده...آخه خانوما رو به هوای وا کردن بخت و حل کردن مشکل اجاق کوری شون میبرده خونه ش و خودش مشکلشونو حل میکرده!!!!!!!!!!!!! 

(بعد فهمیدم بنده خدا مشکل روانی داره)
۲ روز بعد از این ماجرا مامانم بهم زنگ زد و (به شوخی) گفت: مثل اینکه کار پیرمرده درست بوده...آخه دو مورد زنگ زدن خونه آمارتو بگیرن!!!!!!
سر این قضیه هم کلی خندیدیم!
جزو عادات این آقای پیرمرد این بود که هفته ای یک بار پاشه بیاد درمونگاه و ویزیت نده (آخه کی میتونست از اون ویزیت بگیره؟!) و نیم ساعت چاق سلامتی کنه و فشارش رو بگیرن و یه آزمایش چک آپ کامل هم براش بنویسن و اون هم در آزمایشگاه رایگان انجام بشه و...(در حالی که نه مریضی جسمی خاصی داشت و نه وضع مالیش بد بود)
دفه دوم گفتم بذار یه حالی به این آقا بدم تا دست از سرمون برداره...
بعد از اینکه فشارش رو گرفتم بعد از تشکر فراوان گفت آزمایش کامل چک آپ بنویس تا همینجا انجام بدم... 

من هم علاوه بر آزمایشات روتین که هفته ای یک بار انجام میداد S/E و S/C (گلاب به روتون اسمیر و کشت مدفوع!) هم نوشتم که در سنگان انجام نمیشد و باید میرفت خواف! 

چشمتون روز بد نبینه...وقتی از آزمایشگاه برگشت گفت: خانوم دکتر! مثل اینکه شما دیشب نخوابیدید؟!

ـ چطور مگه؟!  

ـ آخه چرا آزمایش مدفوع نوشتی که من بدبخت رو آواره خواف کنی؟!  

ـ لازمه پدرجان! (خوب حتمآ یه کرمی داشت دیگه!!!!) 

بعد از کلی دعوا کردن بالاخره ازمایشگاه رو راضی کرد که S/C رو بیخیال بشه و بقیه رو همونجا بگیره...ولی حداقل تا وقتی که من سنگان بودم دیگه جناب آقای آخوند (یا آخوندزاده) رو ندیدم!!!! 

 

 

vertigo  چاپ
تاریخ : یکشنبه 22 آذر ماه سال 1388

سلام 

چند روزه که میخوام پست بنویسم ولی نمیدونم چی بنویسم! 

افکارم خیلی درهم وبرهمه! افکار disorganized و از این شاخه به اون شاخه پریدن و خلق و motivation بالا و پایین! تشخیص افتراقی شما چیه؟! BMD یا اسکیزوفرنی؟! 

یه ماه پیش بعد از ۳ ماه خرخونی یه دفه یه چیزی خورد تو کله م و درس رو بوسیدم گذاشتم کنار...چون به این نتیجه رسیدم تو این مملکت هیچی نمیشم...و اگر هم بشم اون چیزی نیست که میخوام!  من دنبال این نیستم که یه مدرک آبکی بگیرم و یه مطبی در شهرستان بزنم و پول و پله ای دست و پا کنم و چندسال بعد یه مطب شیک تو مشهد و.... 

اینا برام جالب نیست. قبلا" دوست داشتم راه استادجون رو در پیش بگیرم...ولی این هم جالب نیست. نه استادجون زیاد از شرایطش راضیه و نه من کاملا" روش ایشون در غرق شدن بین انبوه کارای نیمه کاره بی نتیجه که درجه اهمیتشون هم معلوم نیست میپسندم! (جالب اینکه دست ما رو تو حنا گذاشتن و تشریف بردن تهران برای کنگره!) 

خلاصه...حالا که هنوز راهبه ام و خودمو گرفتار نکردم ترجیح میدم برای کسب تجربه هم که شده از ایران برم...تو این یه ماه مرتب دارم search میکنم که شرایط چه کشوری بهتره... و الان رسما" "vertigo" گرفتم! هنوز تصمیم مطمئنی نگرفتم... 

 

استادجون  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 12 آذر ماه سال 1388

سلام ما تا اطلاع ثانوی تصمیم گرفتیم اینجا از "استادجون" بنویسم...

یه دفه اون زمونا که جوون بودیم به سرمون زد که با استادجون تز بگیریم 

رفتیم التماس و درخواست... 

فرمودند: مگه خل شدی که می خوای خودتو تو دردسر بندازی؟! 

مگه نشنیدی میگن دکتر فلانی خیلی "گیربده" است؟! 

گفتم: چرا شنیدم !!! ولی به من تز بدید! 

بعد از تصویب پروپوزالم یه روز تو حیاط بیمارستان داشتم در مورد تز با استادجون صحبت میکردم که جناب مدیرگروه رد شدند...ما سلام و احوالپرسی کردیم...یهو مدیرگروه بطور غافلگیرانه ای از من پرسیدند: آقای دکتر چطورن؟! 

من که در حالی که دوتا شاخ تو سرم سبز شده بود احوالپرسی رو تموم کردم (ذکر این نکته لازمه که مدیرگروه اصلآ با من برخوردی نداشتند و نمیشناختند) 

در این لحظه استادجون رو دیدم که چهارتا شاخ گنده رو کله شون سبز شده و مترصد هستند که سردربیارن!!!(احتمالآ به خودشون میگفتن چطور مدیرگروه از ازدواج این ناقلا خبرداره و من استادراهنما بی اطلاعم؟!) 

بعد از خداحافظی با مدیرگروه عمدآ بحث رو سریع به موضوع تز کشوندم... 

اما استادجون با شیطنت فرمودند: نه! اول بگو آقای دکتر کیه؟!!!!!! 

ما فرمودیم: اشتباه گرفته بودند. درست نبود جلوی شما به روشون میاوردم! 

استادجون فرمودن:آها! خوب کاری کردی!  

(بعدآ فهمیدم مدیرگروه منُ با دختر یکی از اساتید - که هیچ شباهتی هم به من نداشت! - اشتباه گرفته بودن!) 

وسطای انجام تز یه مدت بود که در جمع آوری data به مشکل خورده بودم و تعطیلش کرده بودم 

و به همین دلیل یه روز شدیدآ مورد ملاطفت استاد واقع شدم! و تصمیم گرفتم بدون کمک استادجون تز رو تموم کنم... 

۴ ماه بعد در حالی که کار تقریبآ تموم شده بود احضار شدم! 

با ترس و لرز شدید رفتم درمونگاه(با قیافه بداخلاق و قهر!)... 

اما استادجون خوش اخلاق بود! 

گفت چه خبر؟  CD تز رو بهشون دادم و گفتم تقریبآ تموم شده 

استادجون CD رو در لپ تاپشون گذاشتند...و فرمودند: این که کلآ تموم شده!!! کی برات انجامش داده؟! 

گفتم: خودم!(جدی و با اخم) 

فرداش دوباره به بیمارستان احضار شدم تا در مورد جنبه های آماری تز با مشاورآمار (دوست روانشناس استادجون) مشورت کنم... 

مشاورآمار سوالی ازم پرسیدن که کاملآ اشتباه بود...مگه میشه این آقا سوادش از من کمتر باشه و اشتباه کنه؟!!!! (بله! ایشون به دستور استادجون به بنده یه دستی زدن! و پس از اینکه من اشتباه ایشون رو محترمانه تصحیح کردم سریع از بحث خارج شدند و...) 

اون روز وقتی استادجون اومدند بطور شگفت زده ای از کار من تعریف کردند که باعث شد  بطور ناخواسته لبخند آشتی بزنم! 

 

 

فوتبال  چاپ
تاریخ : دوشنبه 9 آذر ماه سال 1388

سلام به همگی 

مدتیه که مشغولم...مشغول کارای ... 

دارم فکر میکنم چه خاطره ای بنویسم... 

آها! 

همین هفته پیش بود پیش استادجون بودم. دارم مقالاتشو سروسامون میدم. 

با یکی از همکارا تو دفتر مجله نشسته بودیم. 

استادجون با دستشون درگیر بودن...آخ آخ... 

دوباره: 

وای...مردم...دستم...دیروز آمپول زدم!!! 

منظورشون این بود که بپرسین چی شده! 

پرسیدم: خدا بد نده! چی شده آقای دکتر؟! 

با هیجان فرمودن: "tennis elbow" (بیماری آرنج تنیس بازان) گرفتم! 

گقتم: مگه تنیس هم بازی میکنید؟! 

فرمودند: نه! فوتبال بازی میکردم !!! 

با خانوم دکتر همکارمون 2 ساعت میخندیدیم که چطور میشه فوتبال بازی کرد و "tennis elbow" گرفت!!! 

آقای دکتر فرمودند: دروازه بان بودم! 

 

 

(ببخشید که خاطره اش زیاد بامزه نبود!)  

  

 

بدون شرح...  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 20 آبان ماه سال 1388

سلام 

چند شبه که میخوام خاطره بنویسم. ولی... 

اونقدر خاطرات دارم که نمیدونم از کدوم شروع کنم... 

روز اول بخش مغزواعصاب (۵/۴ سال پیش) طبق معمول از خواب دیر بیدار شدم و ساعت ۱۰ رفتم بخش(ایول دودری!) تو بخش خبری از بچه ها نبود...رفته بودن درمونگاه. خیلی سریع خودمو به درمونگاه مغزواعصاب رسوندم. باعجله داشتم وارد اتاق میشدم که...سریع اومد از اتاق خارج بشه و نزدیک بود تصادف کنیم! هردو از دیدن هم تعجب کردیم. سریع خودمونو جمع و جور کردیم و بدون اینکه به روی خودمون بیاریم که آشنا هستیم از کنار هم رد شدیم... 

با خودم گفتم این اینجا چه کار میکنه؟! ظاهرآ اون هم حسابی شوکه شده بود. 

اول فکر کردم کاری تو درمونگاه ما براش پیش اومده بوده. ولی زود فهمیدم که اتفاقی با ما هم گروه شده! یعنی یک ماه باید قیافه همدیگرو تحمل کنیم! اون رسمآ جازده بود... 

یه استادی داشتیم به نام دکتر فروغی پور. چون خیلی دوسشون دارم ازشون نام میبرم و امیدوارم همیشه سایه شون رو سر دانشجوها باشه. دستور داده بودن که هر دانشجویی یه قسمت از درس رو بیاد کنفرانس بده. هیچ وقت یادم نمیره وقتی که داشت در مورد انواع پاتولوژیک راه رفتن کنفرانس میداد دکتر فروغی پور بهش گفتن راه رفتن اردکی رو عملآ نشون بده و... من بدجنس چقدر ته کلاس ریسه رفتم!!! تمام مدت یک ماه بخش اعصاب به این فکر میکردم که اون که یه سال از ما بالاتره چرا این بخش رو با ما میگذرونه؟! 

چند ماه بعد دوستم از دهنش در رفت که دفه پیش اومده مرام بذاره. بجای دوستش امتحان داده که مچش رو گرفتن و تجدید بخش شده! اون هم دم امتحان پره انترنی! 

من که باورم نمیشد اون مرام بذاره...اما ظاهرآ یه دفه یواشکی به جای من دفتر حضور و غیاب رو امضا کرده بود... 

  

 

پایان غیبت کبری...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 17 آبان ماه سال 1388

سلام علیکم و رحمت الله...!  

اولآ که ظهور مبارک خودمان را به بروبچ مهربان تبریک عرض میکنیم! ایشالآ غم آخرتون باشه!  

(ممنون که در نبود ما این همه احساسات از خودتون در وکردید!)

ثانیآ که ما در این ۳۰۰ سال در غار به خواب عمیق فرورفته بودیم... 

شرمنده...یکی پیدا نشد سرکلاس بجامون حضور بزنه؟!

آقا اجازه؟! ما مودم مون سوخته بود و به دلایل استراتژیک (درس خوندن) تجدید مودم نکردیم! 

حالا بعد از ۳-۴ ماه مخمون تکون خورده...بابا درس چیه؟ کتاب چیه؟ هندسه و حساب چیه؟!!! 

آقا جون هرکی مایله که هر روز بیام خاطرات سنگان و زمان دانشجویی و افکاری رو که برای آینده در سر میپرورونم اینجا بنویسم تولدمو تبریک بگه! (با ۲ روز تاخیر هم میپذیریم...! )

 

غیبت صغری  چاپ
تاریخ : پنجشنبه 18 تیر ماه سال 1388

سلام 

به خاطر تاخیر طولانی که در آپیدن(!) پیش اومد عذرخواهم! 

این مدت خیلی درگیر و خیلی هم بی حوصله بودم... 

امروز آخرین پایش مسخره و طاقت فرسا رو پشت سر گذاشتم و یه ماه دیگه بای بای سنگان!!! 

نسبتا" خوشحالم... 

اما امروز بعد از خوندن آخرین پست دوستمون "ریولی حسن کور" تصمیم گرفتم از خاطرات بخش شیرین روان بنویسم: 

 

*یکی از اساتید روان که مدیرگروه نیز میباشند خاطره ای از یکی از "پیامبران" بیمارستان ابن سینا نقل فرمودند: 

طرف رو که ادعای پیامبری داشته چند هفته تحت درمان داشتن و بعد ازش میپرسن هنوز هم اعتقاد داری پیامبر هستی؟! طرف به یه مریض دیگه اشاره میکنه و میگه از ایشون بپرسید! وقتی از بیمار مورد نظر می پرسن موضوع چیه میگه : "به شکوه و جلالم قسم اگه عمرا" این دیوونه رو به پیامبری برگزیده باشم!!!" (همان طور که حدس زدید طرف "خدا" بوده!!! )

 

*یه شب تو کشیک یه مریض آوردن که سابقه ضربه به لوب فرونتال (پیشانی) مغز در 16 سال پیش رو میداد و کلا" قاطی کرده بود و شلوغ میکرد و جوک میگفت و ...(اینها همه علائم مشکلات لوب فرونتاله) مریض خیلی بامزه بود...شدیدا" خنده م گرفته بود...هرکاری میکردم نمیتونستم جلوی خنده مو بگیرم و میترسیدم خانواده ش ناراحت بشن...جالب اینکه نه تنها خودش، بلکه خانواده ش هم وقتی دیدن من خنده م گرفته عمدا" خنده دار تعریف میکردن تا من لذت ببرم!!! 

وقتی ازش پرسیدم نظرت درباره زندگی چیه این طور گفت:  

"زندگی منشوری ست در حرکت دوار!!!" و ما منفجر شدیم! برادرش میگفت هردفه این سوال رو میپرسن همین جواب رو میده! تازه از وقتی با یه دیوونه دیگه تو بیمارستان هم اتاق شده بوده، سرش رو با "تاید" میشوره و همه گیس های افشانش ریخته!!! 

وقتی پرسیدم : زن و بچه که نداره؟ جواب دادن : زن نداره، ولی یه پسر داره!!! پرسیدم چطور؟! گفتن از زن دومشه! اولی 4 ماه تحملش کرد، دومی 6 ماه و سومی 3 ماه!!! (عصبانیت!) 

 

* یه روز دختردائی دیوونه ندیده م میخواست بیاد بیمارستان ابن سینا سر ویزیت...ما گفتیم باید یه داستانی بسازیم...به "استاد جون" فرمودیم : ایشون شدیدا" به روانشناسی علاقه مند میباشند! (خالی بندی!) و ایشون باور فرمودن! (خجالت!)

اون موقع یه مریضی بستری کرده بودیم که علائمش از وسواس داشت به سمت اسکیزوفرنی میرفت...اون روز ازش پرسیدم وسواست چطوره؟ گفت بهتره. گفتم روزی چندبار دستتو میشوری؟ گفت 2 بار!!! (و دختر دائی جان از خنده مرده بود که چه وسواس شدیدی داره!!!)

 

* تو بخش روان دو تا اکسترن مودب داشتیم...یه روز تو بخش مردان که یه میز وسط سالنش بود و اونجا مریضا رو ویزیت میفرمودیم (از ترس جانمان!) یکی از اکسترن ها فرمود : خانوم دکتر، بیا ببین روی میز با خودکار چی نوشتن!!! رفتم دیدم یه مریضی که اسمم رو از رو لیبل م خونده بوده نوشته :

I Love M 

 

M همون اسم بنده است، زیرش اسم و فامیلش و تاریخ و امضاش... 

مریضه رو نمیشناختم...یه روز موضوع رو برای دوستم تعریف کردم...گفت مریض من بوده!!! گفتم الان کجاست؟!!! گفت از بیمارستان فرار کرده!!! (دیوونه عاشق فراری رو تصور کنید!!!)   

 

 

 

*خاطره زیاد دارم، یادم اومد تعریف میکنم... 

شمارش معکوس...  چاپ
تاریخ : جمعه 8 خرداد ماه سال 1388

سلام 

ببخشید که چند روزی نتونستم آپ کنم! 

چند روز اخیر مشهد بودم و فردا صبح برمیگردم سنگان. 

عصر رفته بودیم طرفای حرم...جاتون خالی خیلی شلوغ بود!!! سلامتون رو بهش رسوندم!!! 

 

یک سال از اومدنم به سنگان میگذره...۲ ماه مونده...با اینکه خیلی خسته شدم و شمارش معکوسم مدتیه که شروع شده اما مطمئنم که دلم تنگ میشه...هم برای همکارام مخصوصا" اونایی که سابقه جدال باهشون داشتم! هم برای مردم بی ادب و طلبکار سنگان! 

ولی بیشتر دلم برای مردم روستاهای اطراف سنگان به خصوص "برآباد" تنگ میشه... 

مردم برآباد خیلی دوست داشتنی هستن...مهربون...باادب... 

تکه کلام پیرزن های برآبادی "خله جیگر" (خاله جیگر) هست!!! از ته دل هم میگن! محبت میکنن و قدر محبت رو هم میدونن...

یکی از این پیرزنها اسمش "بلبل" هست! با پیراهن مخمل قرمز و عینک قرمز و اخلاق شوخ و شنگولش معروفه! خیلی پرحرف و باحاله... 

ای کاش بعدا" هم بتونم اونا رو ببینم......  

 

 

 

هو الشافی...  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 23 اردیبهشت ماه سال 1388

چند شب پیش تو یه کتاب خوندم یه پزشک فرانسوی زمانی که الجزایر مستعمره بوده اونجا طبابت میکرده. یه روز یه عرب بادیه نشین رو که دچار فلج اسپاستیک بوده میارن که ویزیتش کنه، دکتر یه نسخه به بیمار میده و میگه محتویاتش رو تو یه کاسه آب حل و نوش جان میکنی. 

۲ روز بعد بیمار که بعد از چند سال شفا یافته، با پای مبارک خودش میاد مطب پزشک، از اون تشکر میکنه و ازش می خواد یه نسخه دیگه هم بهش بده!!! 

دکتر که حسابی از این درمان سریع تعجب کرده بوده به بیمار میگه نسخه قبلی رو بده ببینم چی نوشته بودم؟! 

بیمار میگه : خوب من نسخه قبلی رو خوردم و تموم شده، لطفا" یکی دیگه بدید!!!!!!  

(بیمار کاغذ نسخه رو تو کاسه آب "ترید" نموده و نوش جان کرده بوده!)

 

به گمانم عربای بادیه نشین الجزایر اباء و اجداد مشترکی با روستاهای اطراف سنگان دارن!!! 

آخه چندین بار شده که مریض اومده حسابی تشکر کرده و گفته نسخه ات "شفا" بود!!! 

ما هم خدمتشون عرض کردیم : نسخه قبلی رو بده ببینم چی بوده، خودمم بخورم شاید شفا بگیرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

 

 

تبریک...خاطره...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 13 اردیبهشت ماه سال 1388

سلام 

دیروز روز استاد جون بود، اما به دلیل پاره ای مسائل نشد بنویسم... 

امشب با یه روز تاخیر اومدم به "استاد جون" خودمون و همه استاد جونهای مهربون دنیا، و حتی تمام استادجون های بداخلاق دنیا (!) این روز رو تبریک و خسته نباشید بگم! 

خدایی ای والله! دمتون گرم که این قدر صبر دارین و ما شاگرد تنبلای خنگ رو تحمل میکنین! 

همین طور امشب از این تریبون (!) استفاده میکنم تا از سرکار خانم خجسته و سرکار خانم محمدزاده دبیران محترم درس شیرین ریاضی که در راهنمائی "آسیه" و دبیرستان "نوربخش" چندین سال دق شون دادم عذرخواهی و سپاسگزاری کنم!(اونقدر بچه شر و اراذل اوباشی بودم که شک ندارم فراموشم نکردن!)   

 

  

دلم میخواست یه خاطره از "استاد جون" بگم، ولی از اونجا که لحظه لحظه ویزیتها و راندها و حتی دوندگیهای "تز کذائی" برام خاطره است نمیدونم از کدومش بنویسم...اگه یادم اومد مینویسم... 

 

پی نوشت ۱ : 

هفته پیش به طور غیرمنتظره ای دو نفر از اقواممون فوت کردن و من هنوز نتونستم برای مجلس ختم به تهران یا حتی مشهد خودمون برم...  

غمگینی از این موضوع باعث شد که متاسفانه حوصله آپ کردن نداشته باشم... 

 

پی نوشت ۲ (خاطره ای از استادجون) :  

پارسال دقیقا" همین موقع ها بود که بعد از مشخص شدن محل گذروندن طرحم تصمیم گرفتم برم پیش "استادجون" تا خداحافظی کنم (گویا میخواستم به سفر قندهار برم!!!) 

با کلی ذوق و شوق رفتم اتاقشون...خودشون رفته بودن ویزیت بخش...ما هم تو اتاق منتظرشون نشستیم...یکی از اساتید روانشناسی که در حال گرفتن PHD از دانشگاه تهران بودن و مشاور آماری تز اینجانب نیز بودن هم تو اتاق منتظر بودن تا در مورد مقاله تز کذائی صحبت کنیم...آقای استاد روانشناسی از من درباره پروفایل قند و چربی و مقدار طبیعیش و ارتباطش با بیماری های قلبی (سکته!) پرسیدن...ایشون فرمودن که هفته پیش با کلی دردسر بلیط سفر به تهران برای رفتن سر کلاس یکی از اساتیدشون رو پیدا کردن...اما وقتی رفتن سرکلاس دیدن که اعلامیه ترحیم استادجونشون رو زدن...ایشون سکته (MI) کرده بودن یا بهتره بگم دانشجوها "سکتونده بودن شون!!!" ...ما هم برای همدردی با استاد روانشناسی کلی آخ و واخ و خاک تو سرم کردیم و لبمان را (الکی!) گزیدیم... 

اما چشمتان روز بد نبیند که وقتی "استادجون" خودمون تشریف آوردن حسابی گند زدیم! 

استاد روانشناسی به استاد جون گفتند: نمیدونی چی شد دکتر... با کلی دردسر رفتم تهران سرکلاس یکی از استادام، ولی دیدم مرده!!! ... اینکه آدم این همه راه برای یه کلاس بره و کلاس این طوری کنسل بشه، اون هم با اون لحن خنده داری که استاد روانشناسی تعریف کردند باعث شد که من ناخودآگاه خنده م بگیره!!! متاسفانه "استادجون" یهو چشمشون به من افتاد که پوزخندی بر لبانم نقش بسته بود... 

بقیه شو خودتون تصور کنید...یه دفه اخم های "استادجون" درهم فرورفت و ما تازه که فهمیدیم چه خرابکاری ای کردیم از خجالت سرمان را پایین انداختیم..."استادجون" داشتند موضوع رو فراموش میکردند که ما یه سوتی دیگه دادیم...اینجانب بعد از انتقال اطلاعات به SPSS تمام پرسشنامه هایی رو که به زحمت داده بودیم مریضا پرکنن "سربه نیست" کرده بودیم و یکی از اطلاعاتی که وارد نکرده بودیم، چون فکرنمیکردیم لازم بشه و "استادجون" بدشون نیومده بود 2 سال بعد از تصویب پروپوزال (!) اون رو هم وارد مقاله کنن missed شده بود!!! 

دیگه از این به بعدش رو شما نمیتونید تصور کنید و فقط باید بشنوید...بعد از اینکه حسابی مورد سرزنش و عتاب "استادجون" واقع شدم نزدیک بود لطف ایشون شامل حال ما بشه و یه کتک مفصل نوش جان کنیم!!! که جون سالم به در بردیم!!!

و این موضوع باعث شد که.................................

 

نتایج اخلاقی این خاطره :  

1-وقتی که جلوی "استادجون" حرفی به نظرتون خنده دار میرسه خودتون رو کنترل کنید !

2-کمد اتاق شما باید یه بایگانی عظیمی از پرسشنامه هایی باشد که نمیدونید شاید یه روزی به درد می خورد یا نه !!! 

3-خواهشا" شما دیگه ما رو به خاطر اشتباهمون سرزنش نفرمائید!

pretest...posttest  چاپ
تاریخ : دوشنبه 31 فروردین ماه سال 1388

خوب نوآموزان عزیز، امروز اولین جلسه از سری کلاس های آموزشی زبان سنگانی پیشرفته رو به روش دکتر مانستر شروع می کنیم...

"دکتر خانوم، بچه ها از دینه گرم وسرد شده...کله کله تو فراشا منه، یک دم خفه منه، از صب چپه رفته، پرتو شده، دلش سستی منه، سرش قیژ مره، دمبه سرش سوخ مکشه، دلش گرس گرس مزنه، سینه ش قنج قنج مکنه، خلقش تنگی منه، چشماش پتولا مده، کف دستاش غفله زده، گلاب به صورتت روزی 20 بار به میدون مشه، یک دوای عینی برا قلم دردیش نسخه کن که دیگه د خواف نشم... خیر بینی... سوزن یک کیلویی او هم بده... سفیدبخت شی...یک نفس کش هم برا هم باغش بنویس...قرص کیمیدارو هم برا خودم بنویس که خوراکمه...!

راستی بهداشت بسته بود، فرم اجرا نیاوردم...رو دفترچه بچه 2 ماهه م نمینویسی؟!!!

مشق امشب شما اینه که پاراگراف فوق را ترجمه کنید! 

 

پی نوشت ۱ : 

دکتر خانوم=خانوم دکتر 

بچه ها=مادر بچه ها=عیال 

دینه=دیروز 

گرم و سرد=سرماخوردگی 

کله کله=گهگاه 

تو=تب 

فراشا=لرز 

خفه=سرفه 

چپه=بدحال 

پرتو=مریض بی حال که یه گوشه افتاده 

دل سستی=ضعف 

قیژ=گیج 

دمبه سر=پس سر 

سوخ=یه چیزی تو مایه های تیر کشیدن 

گرس گرس=طپش قلب 

قنج قنج=سرفه خلط دار (تو مایه های کراکل) 

تنگی خلق=تنگی نفس (نه افسردگی!) 

پتولا=خارش 

غفله=تاول (همون پوفله که خیلی از دهاتی ها میگن!) 

به میدون شدن=دستشوئی رفتن (defecation) 

عین=خوب=سالم 

د خواف (de khaaf)=به خواف 

نشم (nashom)=نروم 

سوزن یک کیلویی=سرم یک لیتری 

او=آب 

نفس کش=اسپری سالبوتامول 

هم باغ=حوو 

قرص کیمیدارو=رانیتیدین 

فرم اجرا=منظور همون فرم "ارجاع" هست!  

 

پی نوشت 2 : 

امشب شدیدا" دیس فوریک (سگ اخلاق!) میباشیم... 

از رفرنس ها و جزوه های جدید خبری نیست... 

فرصت داره از دست میره... 

همکلاسی های مونگول ما (احتمالا" با خریدن سوال) رشته های تاپ آوردن... 

سنگانی ها دم به دم روی nerve ما رژه میرن...  

 

پی نوشت 3 : 

یه روش جدید برای راحت شدن از دست اعصاب خوردی های روزمره پیدا کردم... به خدا حسابی جواب میده!!! 

عصبانیتتون از ملت سمج رو روی موجودات نکبت مشابه اونا (مگس ها) تخلیه کنید... خرجش فقط یه مگس کش هست... البته یه محل کار کثیف و پر از مگسهای سمج مثل مرکز بهداشتی (!) درمانی سنگان هم مورد نیازه!!!!

 

پی نوشت 4 (سفارشی!) : 

یه روز یه مریض سنگانی اومد درمونگاه و یه دعوای حسابی راه انداخت...من بدون اینکه تسلیم خواسته غیرمنطقی و حرف زورش بشم محترمانه از درمونگاه انداختمش بیرون!!! 

به سرایدارمون که از عصبانیت شروع به سیگار کشیدن کرده بود گفتم: مردم میان تا چند روز اعصاب ما رو خورد میکنن، اما خودشون پاشونو که بیرون میذارن یادشون میره...ما باید چه کار کنیم؟؟؟ 

سرایدار گفت: من وقتی سیگار میکشم تمام اعصاب خوردیا از کله م میپره! 

گفتم: خوش به حالتون...!!! 

سرایدار درحالیکه از شیطنت نیشش تا بناگوش وا افتاده بود دست تو جیبش کرد و بسته سیگار خارجی رو بیرون آورد و گفت: بفرما...بکش!!! 

جعبه حاوی یک عدد سیگار رو ازش گرفتم و به عنوان یادگاری در اتاقم نگه داشتم... 

ولی خدایی با این اعصاب خوردی و رفیق ناباب و جنس ناب (!) حیفه که آدم پاستوریزه بمونه...نه؟!!!

من از آن روز که در بند تو ام آزادم...  چاپ
تاریخ : شنبه 29 فروردین ماه سال 1388

امشب خیلی خوشحالم... 

می پرسید چرا...؟! 

چون طفلکی زلیخا سرش بی کلاه نموند!!! 

 

سی سال بعد در چنین روزی...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 23 فروردین ماه سال 1388

سلام 

امشب تصمیم دارم به دعوت دوست عزیزم "باران" وارد بازی ۳۰ سال بعد بشم... 

 نمی دونم تو این بازی باید اون چیزی که آرزو داری رو بگی یا اونچه که فکر میکنی تحت جبر روزگار میشی... اما اعتقاد دارم آدم بالاخره همون چیزی میشه که عمیقآ بهش فکر میکنه...  

 

۳۰ سال آینده...  

ساعت 8 صبح از خواب بیدار میشم... صبحونه رو آماده میکنم... "دکی" رو بیدار میکنم تا دو نفری تو هوای خنک صبح تو حیاط ورزش کنیم... بعد صبحونه... چای داغ... نون داغ... کره و عسل... پنیر خامه ای...  

تمام موهاش سفید شده... ولی از نظر من هنوز جوون و شادابه...  

من تمام سعیم رو میکنم که 30 ساله به نظر برسم... گرچه 58 سال سنمه!!! 

چند سال پیش بالاجبار از کار در دانشگاه بازنشست شدم... دوست داشتم تا آخر عمر کار کنم... هنوز هم گاهی به بیمارستان و همکارای جوونم سرمیزنم... حتی به مریضای اسکیزوفرن مزمن بیمارستان که انگار عمری باهشون زندگی کردم و دوستشون دارم سرمیزنم و حالشون رو میپرسم...  

هفته ای چند ساعت مطب میرم... دوست ندارم درش تخته بشه... 

مطب "دکی" دیوار به دیوار مال منه... اون دیگه جراحی نمیکنه... ولی مریضای قدیمیش هنوز برای ویزیت پیش خودش میان... 

امروز ساعت 10 میریم مطب و ساعت 12 بعد از دیدن 3-4 تا مریض و گوش دادن به درددل هاشون تعطیل میکنیم... تا ساعت 13 خرید میکنیم... خوراکی و اجناس متفرقه... با هم خرید رفتن خیلی آرامش بخشه... 

هرچند از نظر مالی کمبودی نیست... اما ترجیح میدم حالا که فرصت بیشتری دارم خودم آشپزی و خونه داری کنم... چون مواد غذائی رو از قبل آماده کردم حاضر شدن غذا فقط نیم ساعت طول میکشه... تا حاضر شدن غذا یه ناخنکی به میوه و شیرینی هائی که از بازار خریدیم میزنیم... 

دست پختم بدک نیست... هرچند سنمون بالا رفته، اما اعتقاد داریم که در عین حفظ تعادل باید از تمام غذاهای خوشمزه که موهبت الهی هستن استفاده کنیم... من قریب 100 جور ماکارونی بلدم بپزم!!! 

"دکی"حتی سر نهار هم دست از شوخی برنمی داره!!! اون واقعآ آدم مهربونیه... همه دوستش دارن... اون خیلی بزرگه... به معنای واقعی مرده...

من هم هنوز شیطون و بازیگوش هستم!!!

بعد از نهار تماشای برنامه های مزخرف تلویزیون... و یه چرت کوچولو...  

ساعت 17 با صدای زنگ در بیدار میشیم... پسرم "علی" با خانومش "شیدا" که دختر کوچیکه دوست عزیزم "خانوم مهندس باران" هست و نخودی عزیزم "کیمیا" که هنوز یک سالشه پیداشون میشه!!! از دیدنشون خیلی خوشحالم، چون بچه ها به دلیل مشغله کاری نمیتونن زیاد به ما سربزنن... "علی" که تازه فوق تخصصش رو گرفته داره سعی میکنه تو بیمارستان دانشگاهی که قبلآ من کار میکردم استخدام بشه... "شیدا" عروس نازم مهندس برقه و در یک شرکت دولتی کار میکنه، شاید تا چند ماه دیگه رئیس هم بشه!!! اونا درگیر بزرگ کردن نوه خوشگلم هستن...خیلی درگیر... 

 

داریم با بچه ها صحبت میکنیم... تلفن زنگ میزنه... دختر عزیزم "صهبا" ست که از فلورانس زنگ میزنه... نمایشگاه نقاشیش خیلی شلوغ شده... بهش پیشنهاد دادن تا یه نمایشگاه هم در پاریس داشته باشه... به من میگه که چطور در حضور بازدیدکنندگان با نوای دلنشین پیانو بازدیدکنندگان رو به وجد آورده!!! اون یه هنرمند تاپه!!! عاشق شعر و نویسندگی... یه دختر زیبا و کم محل... ولی من نصیحتش میکنم که ازدواجش رو زیاد به تاخیر نندازه... 

 

بعد از صحبت تلفنی با "صهبا" جان با بچه ها شام میخوریم... موقع خداحافظی "کیمیا" دوست نداره از من جدا بشه... فداش بشم!!! 

 

شب قبل از خواب به دوست عزیزم "حافظ" سزمیزنم، دیگه اکثر شعراشو حفظ شدم... یه فال هم میگیرم... مظمونش عرفانیه... یهو یاد """استاد جون""" میفتم... با وجودی که پاسی از شب گذشته به ایشون تلفن میزنم تا حالشون رو بپرسم... آخه فردا خیلی دیره... ایشون از همیشه جوان ترند...

 

 پی نوشت ۱ : 

 

خیلی رویایی شد، نه؟! 

فکر نمیکردم تخیلاتم اینقدر قوی باشه که برای نوه عزیزم هم اسم انتخاب کنم!  

آخه هیچ وقت جرات نکرده بودم به 30 سال بعد فکر کنم، گرچه اکثر اوقات در 5 سال آینده زندگی میکنم... 

  

 

پی نوشت ۲ : 

 

"اصلی در روانشناسی می گوید که اگر تصویری از خواسته خود را در ذهن ترسیم کنید و آن را به اندازه کافی در آنجا نگه دارید، دیری نمی پاید که خواسته شما به طور دقیق متجلی می شود."   

 

(ویلیام جیمز، نویسنده امریکائی)

 

پی نوشت 3 :  

فعلا" تصمیم ندارم پست جدید بنویسم، درباره جمله بالا نظر بدید، در پست بعدی می خوام یه کلاس آموزشی زبان شیرین سنگانی_خوافی براتون بذارم...شهریه هاتون رو به شماره حساب 131313 کمیته امداد واریز نمائید...!!!

 

درددل  چاپ
تاریخ : شنبه 22 فروردین ماه سال 1388

سلام 

امشب می خوام با شما درددل کنم...از مشکلاتی که در این شغل دارم

می دونم که تا بوده همین بوده و تازه برای همه همکارا این مشکلات هست...ولی باید بگم... 

 

قبلا" پزشک چقدر در چشم مردم محترم بود...حالا میگن تو وظیفته که هرچی من میگم بنویسی... تو نوکر ملتی... تو هیچی نمیفهمی... اگه سواد داشتی اینجا نمیفرستادنت(!)... چشاتو درمیارم اگه این دفه آمپول ننویسی... زنیکه بی شعور(!)... به تو پول میدن که 24 ساعته در خدمت ما باشی...

 

درسته که باید هدف رضایت خدا باشه...ولی تو رو خدا شما قضاوت کنید که آیا این انصافه که بعد از 7 سال جون کندن و زندگی پشت کوه به اندازه یک کارگر ساده هم به آدم احترام نذارن؟؟؟ آخه ما امام زاده و معصوم نیستیم که بتونیم فحش بشنویم و باز از صمیم قلب مردم رو دوست داشته باشیم و از جون مایه بذاریم... ما هم آدمیم... ما هم در کشیک احتیاج داریم بخوابیم... غذا بخوریم... روم به "دیفال" دستشوئی بریم(!)... روبات که نیستیم!!! 

 

مردم این چند ساله خیلی پرتوقع شدن و به قول همکارا این تقصیر دولت هست که این قدر این ملت بی ظرفیت بی جنبه رو پررو کرده و لیلی به لالاشون گذاشته... 

 

ما انتظار تشکر نداریم... ولی حداقل بی احترامی نکنن...  

به خدا دلم خونه...

"سندرم دام"  چاپ
تاریخ : سه شنبه 11 فروردین ماه سال 1388

تصمیم دارم یه سندرم جدید که به تازگی در سنگان کشف کردم توضیح بدم و بصورت case report در یک مجله خارجی چاپ کنم... 

ماجرا از این قراره که روز سوم فروردین شال و کلاه کردم که برم مشهد و کنار جاده ایستادم تا سوار ماشین بشم و برم خواف...یه پژو RD سوارم کرد. یه آقای جوان سنگانی همراه زن ودو بچه اش بودن...بچه کوچیکی که تو بغل خانومه بود نظرم رو جلب کرد...بلوند و شبیه اروپائیها بود، ولی چشماش کمی مغولی بود...گفتم شاید اینا از قوم بربر باشن... 

مقداری از راه رو که رفتیم خانومه پرسید شما دکتر هستید؟ گفتم آره!   

گفت بچه ام مریضه! 

(تو دلم گفتم بسم الله!!! تو ماشین هم باید مریض ببینم!

گفتم چی شده؟ سرماخورده؟! 

گفت نه...مریضی قلبی داره...دکتر میگه قلبش سوراخه...ماهی یه بار میبریمش مشهد "اکو" میدیم... 

(با خودم گفتم درست حدس زدی دکتر!) 

مامانه ادامه داد: دکتر میگه این احتمالا" دیر راه میفته، دیر حرف میزنه و... 

گفتم دکتر درست گفته...این هوشش از بچه های دیگه تون کمتره...بزرگ کردنش سخته...

مامانه گفت: البته عقب افتاده بودنش مهم نیست!!!خدا کنه مریضی قلبیش خوب بشه!

مامانه که با وجود روستائی و کم سواد بودن باهوش و تیز بود گفت: دکتر میگه اسم مریضیش "سندرم دام" هست! 

خیلی جلوی خودمو گرفتم تا نخندم!!! 

مامانه پرسید: من بقیه بچه هام (4 بچه) سالم هستن، پس این چرا این طوری شده؟ ممنکنه از جوش زدن (استرس) زمان بارداری باشه؟ 

گفتم بله این هم ممکنه، ولی علت اصلیش سن بالای مادر هست...شما چند سالتونه؟ 

مامانه گفت 35 سال...گفتم خوب نسبتا" بالاست... 

اما نکته اصلی بامزه در این گفتگو نظر بابای بچه بود که میگفت: خانومم بعد از زایمان این بچه TLکرد (لوله هاشو بست)، خوب همینه دیگه...راست میگن که گناه داره...خدا قهرش اومده بچه مون مریض شده! 

 

وا وصیبتا... به نظر شما من با این ملت عقب افتاده فکری باید چه کنم؟! 

 

عروسی...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 9 فروردین ماه سال 1388

سلام 

دیروز از مشهد برگشتم 

عروسی پسرخاله جان به خوبی برگزار شد، البته اگه مسائل حاشیه ای و خاله زنک بازی های دو طرف نبود بهتر میشد! 

مادرشوهر بازی خاله مون شروع شد! 

عروس خیلی زیبا و در عین حال زرنگ و سرزبون دار بود! اما حسابی حرص خاله جان و دخترخاله جان ما رو درآورده بود! 

پسرخاله هم که هنوز هیچی نشده زن ذلیل شده و حرفای خاله جون رو گوش نمیده و مغضوب علیه شده! 

نمیدونم چرا تازگی ها این ازدواج ها اینقدر سست شده؟ 

یه حرف خاله زنکی میتونه بنیادش رو کن فیکون کنه!  

جوونا دم از عشق میزنن، ولی نمیدونن عشق واقعی چیه...  

 

فال نکو...  چاپ
تاریخ : یکشنبه 2 فروردین ماه سال 1388

سلام

با وجود اینکه سال 88 با یه دعوا به مثابه جنگ جهانی در ولایت سنگان (20هزار نفر به یه نفر!) شروع شد، اتفاقاتی بعد از اون افتاد که حاکی از اینه که سال خوبی رو در پیش دارم! 

اصولا" من آدمی هستم که فقط به یمن و شگون اعتقاد دارم، نه به نحسی و چشم زخم و اید دست مزخرفات! اتفاقاتی که پیش اومد، هرچند اونقدر کوچیکه که قابل گفتن نیست، ولی ازشون بوی کامیابی به مشام میرسه... 

 

رخ تو در نظر آمد، مراد خواهم یافت               چرا که حال نکو در قفای فال نکو ست! 

 

نمی دونم چرا هر وقت حس جذبه بهم دست میده و میخوام اونو به دیگران منتقل کنم دهنم قفل و قلمم خشک میشه! گویا این طفلک های بخت برگشته توان توضیح این حالت رو ندارند! 

حتما" دوست دارید بدونید این حال از کجا پیدا شد؟! 

خوب به نظر خودم این نتیجه تنفس هوای پاک، شنیدن یک موسیقی خوب، خوندن یه شعر زیبا و دریافت SMS از یک فرد عزیزه!   

 

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت...  چاپ
تاریخ : جمعه 30 اسفند ماه سال 1387

 

 

برخیز که می رود زمستان                                           بگشای در سرای بستان 

نارنج و بنفشه بر طبق نه                                            منقل بگذار در شبستان... 

 

یک بار دیگه هم سال نو شد 

ولی دل کهنه ما نو نشد! 

 

الان تنهائی تو اتاق نشستم. از صبح دو تا مریض داشتم. 

برای مریض دومی تلفن زدن که : مریض بدحال داریم، زود بیا! 

من زیاد هول نشدم چون سابقه سایدار و بچه هاش دستمه... 

یه بار مریضی با گاستروآنتریت ساده (اسهال و استفراغ) رو گفتن اورژانسیه! 

دیگه عادت کردم... 

این دفعه وقتی رفتم دیدم یه آقای جوونی سرش رو با دستمال بسته و ناله میکنه... 

ناپرهیزی کردم و گفتم رو تخت بخواب معاینه ات کنم! 

گردنش کمی خشک بود و نمی تونست چونه اش رو به سینه اش بچسبونه... 

گفتم کارمون دراومد... دم سال تحویل باید مریض ارجاع بدیم به بیمارستان! 

گفتم باید بره بیمارستان، گفتن نمیشه نره؟! مهمون داریم! 

گفتم ممکنه مننژیت باشه! تو اصلا" میدونی مننژیت چیه؟! 

مریضه گفت همراهیش بره بیرون، بعد یواشکی گفت :   

قرص سیلدنافیل  (Viagra) خوردم !!! 

دلم می خواست بگم : مرگ می خوردی مریض اورژانسی!!! 

اینم از لحظات پایانی سال 78 و طبق معمول نثار فحش آبدار (البته تو دلم) به مریض!!! 

   1      2    >>